سفارش تبلیغ
صبا
اشعار و داستانهای عاشقانه
  •   قسمت دوم داستان نیمه دوم
  •   

    قسمت دوم داستان نیمه دوم

    بعضی وقت‌ها دلم برایش می‌سوخت همه چیز را می‌پیچاند و سخت می‌گرفت؛ شاید فقط به این خاطر که توی دنیای او جایی برای شهود وجود نداشت.   

    امروز موقع بالا آمدن از پله‌ها باز هم او را دیدم از وقتی که فهمیدم او هم توی این ساختمان زندگی می‌کند دیگر محال است سوار آسانسور شوم فکر روبه‌رو شدن با او آنهم توی آن جعبه‌ی آهنی دیوانه‌ام می‌کند همین‌طوری هم توی آسانسور نفسم بند می‌آید و تپش قلب می‌گیرم. مثل اینکه او هم خیلی دوست ندارد سوار آسانسور شود البته برای او که طبقه‌ی دوم است خیلی هم فرقی نمی‌کند.

    کیف چرم قهوه‌ای دستش بود کت و شلوار مشکی پوشیده بود چقدر بهش می‌آمد آنوقت‌ها هیچ‌وقت کت نمی‌پوشید جرأت نکردم توی چشم‌هایش نگاه کنم چند تار مو روی شقیقه‌اش سفید شده بود. قیافه‌اش مردانه شده.آن‌وقت‌ها خیلی لاغر بود اما حالا چهار شانه است و قدش بلندتر به نظر می‌رسد. از دور که دیدمش دلم لرزید. همان چشم‌ها، همان نگاه‌ها. جوری نگاهم کرد که یک لحظه همه‌ی بدی‌هایش را فراموش کردم حتم دارم می‌داند چه به روزم آورده. می‌داند اگر بخواهد تا آخر دنیا هم می‌تواند مرا دنبال خودش بکشاند برای همین هم برگشته.

    اما من محلش نمی‌دهم.اصلاً محلش بدهم که چه؟ وقتی بی‌خبر مرا تنها گذاشت و رفت باید فکرش را می‌کرد. باید می‌فهمید که یک‌روز دلتنگ می‌شود و می‌خواهدکه برگردد. مگر من دلتنگ نشدم. مگر من اشک نریختم؟ یک‌ماه تمام کارم شده بود گریه‌زاری. توی چهره‌ی همه‌ی مردهای دنیا فقط او را می‌دیدم و بس. آخرسر هم به خیال اینکه او را فراموش کنم زن  فرهاد شدم و از چاله به چاه افتادم. خیلی سخت بود نمی‌توانستم با کسی که هیچ احساسی به او نداشتم زندگی کنم. داشتم دیوانه می‌شدم اما فرهاد به طلاق راضی نمی‌شد فکر می‌کرد اگر بچه‌دار شویم همه چیز درست می‌شود اما نشد، دوبار حامله شدم و هردوبار شش ماه نشده، بچه‌ام سقط می‌شد. دکتر می‌گفت رحم شما خیلی ضعیف است نمی‌تواند ُنه ماه تمام بچه‌ را نگه دارد. همین که بچه رشد می‌کرد و شروع می‌کرد به وزن گرفتن، سقط می‌شد اما من می‌دانستم همه‌ی اینها تاوان گناهی بود که کرده بودم. گناه باکره نبودن. من قبل از این که با فرهاد ازدواج کنم باکره‌گی‌ام را از دست داده بودم این را فقط خودم می‌دانستم، هی‌چوقت نگذاشتم فرهاد از این ماجرا بویی ببرد. انگارکه من لیاقت مادر شدن را نداشتم. فرهاد هم وقتی دید ما نمی‌توانیم بچه‌دار شویم این خانه را به نامم زد و از هم جدا شدیم. شاید فکر می‌کرد اینطوری دیگر دینی به گردنش نیست . اما من تا آخر عمر مدیون و شرمنده اویم.

    شاید اگر آرش نبود حالا من هم مثل همه‌ی زن‌های دنیا با شوهر و بچه‌هایم زندگی می‌کردم.

    شش ماهی می‌شود که ما با هم همسایه‌ایم. هر روز یکدیگر را می‌بینیم بی‌آنکه چیزی بگوییم یا حتی به‌هم نگاه کنیم.  نمی‌دانم قرار است چه اتفاقی بیفتد ولی یک چیز را خوب می‌دانم که دوستش دارم، که عاشقش‌ام، که اشتباه نکرده‌ام و پشیمان نیستم از اینکه روزی با او بوده‌ام بدون آنکه زنش باشم.

    نمی‌دانم این‌دفعه مرا با که عوضی گرفته؟ آدرس خانه‌ام را از کجا پیدا کرده؟ اصلاً این‌همه وقتش را صرف کرده که چه؟ که بیاید و با من همسایه شود؟ خوب آخرش که چه، که مهر سکوت بر لب بزند؟ چه چیز را می‌خواهد ثابت کند؛ که آدم دیگری شده، که باورش شده توی این دنیا بعضی اتفاق‌ها را نمی‌شود با عقل و منطق آدمیزاد توضیح داد و تفسیرکرد. هه، نوشدارو  بعد از مرگ سهراب. شاید هم منتظر است تا من قدم پیش بگذارم. یک وقتی آرزویم این بود که زنش باشم؛ خانم خانه‌اش، مادر بچه‌هایش، اما حالا دیگر به این چیزها فکر نمی‌کنم همان اسم فرهاد توی صفحه‌ی دوم شناسنامه‌ام برای هفت پشتم بس است. امروز همه‌ی اسباب و اثاثیه‌هایم را جمع کردم و توی کارتن گذاشتم. اسبابم زیاد نبود. عادت ندارم چیزهای اضافه دور خودم جمع کنم. از اینکه دور و برم شلوغ باشد بیزارم. به بنگاهی سرِ کوچه سپرده‌ام یک مشتری خوب برای خانه‌ام پیدا کند. می‌روم شمال پیش مادرم.

    توی محوطه روی نیمکت نشسته‌ام. فردا از اینجا می‌روم ولی با او چه کنم؟ نمی‌توانم از او دل بکنم نمی‌دانم از رفتن من چه حالی می‌شود؟

    یکدفعه او را می‌بینم که از دور پیدایش می‌شود. به ورودی ساختمان که می‌رسد یکی از پشت سر صدایش می‌زند: ساسان،ساسان جواب نمی‌دهد. من همین‌طور هاج و واج مانده‌ام مردی که این چند‌وقت بارها او را با آرش دیده‌ام می‌دود جلو و این‌دفعه فریاد می‌زند آقای ساسان پدرام.

    آقای پدرام برمی‌گردد و به طرفش می‌آید با هم خوش و بشی می‌کنند. روی شانه‌اش می‌زند و با هم می‌روند توی ساختمان. ساسان می‌رود تو، اما آرش هنوز هم آن‌جاست دارد مرا نگاه می‌کند؛ با همان بلیط اتوبوسِ در دستش. دیگر چیزی نمی‌بینم.

     



  • نویسنده: پوریا(پنج شنبه 90/5/27 ساعت 1:41 عصر)

  • نظرات دیگران ( )

  •   داستان دونیمه(قسمت اول)
  •  

     

    هنوز هم باورم نمی‌شود یعنی می‌شود دنیا اینهمه کوچک باشد؟ راست گفته‌اند که کوه به کوه نمی‌رسد ولی آدم به آدم چرا .
    درست نمی‌دانم. یادم نیست چه روزی و چه ساعتی بود. فقط یادم مانده هوا ابری بود توی یکی از همین روزهای پاییز بارانی مشکی پوشیده بودم با یک شال آبی فیروزه‌ای عجله داشتم و مثل همیشه سرم پایین بود اما نمی‌دانم چه شدکه یک دفعه سرم رابلند کردم و او را دیدم از پشت سر هم فقط با یک نگاه می‌توانستم بشناسمش. خودش بود. داشتم از تعجب شاخ در می‌آوردم.

     اینکه آرش، آرش پور فرخ اینجا، توی این خیابان، توی این کوچه آن هم درست روبه روی در ورودی ساختمان ده طبقه‌ای که من پنج سال بود تک و تنها در طبقه چهارمش زندگی می‌کردم دنبال چه می‌گشت را فقط خدا می‌دانست؟ اینکه من چرا باید بعد از این همه سال دوباره این طورغیر منتظره او را درست جلوی در ورودی خانه‌ام ببینم از آن اتفاقهای نادری بود که نمی‌دانم اسمش را  چی باید گذاشت .

    کسی که حاضر بودم جانم را برایش بدهم کسی که آن‌همه دوستش داشتم و او آن‌همه آزارم داده بود کسی که درست در لحظه‌ی آخر مرا نخواسته بود و رفته بود جلوتر از من با گام‌های بلند مردانه قدم برمی‌داشت و من نمی‌توانستم یک لحظه ازاو چشم بردارم. چشم‌هایم دودو می‌زدکه یک لحظه فقط یک لحظه سرش را برگرداند تا بتوانم توی صورتش نگاه کنم.

    آن روز وقتی فهمیدم با آن همه بلاهایی که برسرم آورده هنوز هم دوستش دارم دردی توی تنم پیچید و چیزی میان سینه‌ام فرو ریخت .

    شش سال گذشته بود شش سال از آخرین باری که همدیگر را دیده بودیم. روزهای آخر دیگر مرا نمی‌دید اصلاً نمی‌خواست که ببیند. چشم‌هایش را به روی همه چیز بسته بود و فقط یک حرف می‌زد من و تو به درد یکدیگر نمی‌خوریم آزاده. نمی‌توانم،  نمی‌خواهم، نمی‌شود که با هم باشیم. شاید هم همبازی دوران بچگی‌اش را پیدا کرده بود و حالا دیگر به من احتیاجی نداشت.

    به همین سادگی  یک روز مرا خواسته بود به من دل بسته بود سر راهم سبز شده بود و من وقتی به خودم آمده بودم که عاشقش بودم. عاشق همه چیزش. عاشق آن چشم‌ها و آن نگاه‌های پررمزو رازش عاشق قهر و آشتی کردنش، عاشق زورگفتن و امر و نهی کردنش به من، اینکه همیشه او که مرد است حرف آخر را بزند و من هم همان‌طوری باشم که او می‌خواهد و به قول خودش این‌همه او را حرص ندهم. آن‌طوری که او می‌خواهد لباس بپوشم، آن‌طوری که او می‌خواهد راه بروم، آن‌طوری که او می‌خواهد حرف بزنم و درست همانی شوم که او می‌خواهد .

     

    دفعه‌‌‌ِی اولی که دیدمش خوب یادم هست.  هشت سال پیش دانشجو بود ریاضی می‌خواند ریاضیات محض. خانواده‌اش شهرستان بودند و او تنها زندگی می‌کرد.  توی ایستگاه نشسته بودم و منتظر.

    او کمی آن‌طرفتر ایستاده بود و زل زده بود به من یک لحظه از من چشم برنمی‌داشت جوری نگاه می‌کرد که اولش فکرکردم مرا با کسی عوضی گرفته.

    از آن روز هرجا که می‌رفتم جلوی راهم سبز می‌شد هر چقدر بی‌محلی می‌کردم فایده‌ای نداشت عزمش را جزم کرده بود که با من باشد چرایش را نمی‌دانستم هنوز هم نمی‌دانم. می‌گفت من شبیه همبازی دوران بچگی‌اش هستم. می‌گفت قیافه‌ی من برایش آشناست انگار خیلی وقت است که مرا می‌شناسد اما من این حرف‌هایش را جدی نمی‌گرفتم می‌گذاشتم به حساب زبان‌بازی و به قول مردها مخ‌زنی.

    اما وقتی آن روز توی پارک عینکم را از روی چشم‌هایم برداشت و دستش را گذاشت زیر چانه‌اش و خیره شد به من توی چشم‌هایش چیزی بود یک حالتی بود که هی‌چوقت ندیده بودم برای همین هم باورم شد راست می‌گویدکه مرا یک جایی دیده، شاید توی خواب شاید هم به قول خودش توی بچگی. می‌گفت عینک که میزنی شبیه بچه مدرسه‌ای‌ها می‌شوی. اصلاً عینک به تو نمی‌آید. وقتی با منی عینکت را بگذار توی کیفت. من هم با اینکه چشم‌هایم خیلی ضعیف بود و عینکم را که بر می‌داشتم همه جا را تار می‌دیدم و سردرد می‌گرفتم  ولی حرفش را گوش می‌کردم و آن همه سردردهای وحشتناک را به جان می‌خریدم.  تا اینکه سردردهایم بیشتر شد و نمره عینکم یک شماره بالاتر رفت برای همین هم قرار شد با هم به عینک‌سازی برویم تا خودش برایم فرم عینک انتخاب کند ولی فایده نداشت بعد از یک ساعت که توی عینک‌سازی معطل شدیم و کلی فرم‌های رنگارنگ و جورواجور را امتحان کردم آقا به این نتیجه رسید که بی‌فایده است بهتر است من به جای عینک لنز بذارم و خلاص. فکر می‌کنم همبازی دوران بچگی‌اش همانی که مرا با او عوضی گرفته بود عینک نمی‌زد.

    من هم حرفش را گوش کردم و دیگر هیچ‌وقت عینک نزدم. آنقدر دیوانه‌اش شده‌ بودم که برایش نقش بازی می‌کردم نقش همانی که می‌گفت شبیه من بوده و حالا دیگر نیست نمی‌دانم شاید مرده بود شاید هم همه‌ی این حرف‌ها برای فرار از یک واقعیت بود آخر کسی مثل آرش نمی‌توانست با این واقعیت کنار بیاید که یک مرد می‌تواند دختر مورد علاقه‌اش را یک روز آن هم خیلی اتفاقی توی خیابان میان آن همه مسافری که بلیط به دست منتظر اتوبوس نشسته‌اند ببیند به او شماره بدهد و بعدش هم باقی قضایا....

    اما من خیلی راحت می‌توانستم بگویم این شرایط است که تعیین می‌کند ما آدمها چطور رفتار کنیم یا راحت‌تر از آن می‌توانستم به تقدیر و سرنوشت متوسل شوم. وقتی با او راجع به قراردادهای اجتماعی حرف می‌زدم چشم‌هایش گرد می‌شد و می‌گفت این چیزی که تو می‌گویی یعنی هیچ قانونی مطلق نیست خیلی چیزهایی که الان هست معنی‌شان را از دست می‌دهند اصلاً همه چیز می‌رود زیر سئوال. اما من توی چشم‌های آرش نیمه‌ی‌گمشده‌ی خودم را می‌دیدم همین برایم کافی بود تا با او باشم خیلی غصه‌ی اینکه چرا ما باید این‌طوری سر راه هم قرار بگیریم را نمی‌خوردم

    از بچگی عاشق داستان‌هایی بودم که می‌گفتند همه‌ی آدمها یک نیمه‌ی‌گمشده دارند که تا ابد به دنبال آن نیمه می‌گردند.

    ولی مگر می‌شد با آرش از این جور بحثها کرد منطق ریاضی او این چیزها را تاب نمی‌آورد برای هر اتفاقی دنبال استدلال و دلیل منطقی بود. وقتی به همهِ‌ی این چیزها بدگمانی و وسواسی بودن او را هم اضافه می‌کنم دیگر نمی‌توانم قصه‌هایی را که راجع به شباهت من با آن همبازی دوران کودکی ‌اش تعریف می‌کرد، باور کنم. یک‌بار از من پرسید راستش را بگو اگر یک‌روز آن چیزی را که می‌گویی نیمه‌ی پنهان، یا چه می‌دانم نیمه‌ی گمشده همانی که توی چشم‌های من دیدی را توی چشم یک نفر دیگر هم ببینی چه؛ آن‌وقت چه می‌کنی؟ 



  • نویسنده: پوریا(پنج شنبه 90/5/27 ساعت 1:37 عصر)

  • نظرات دیگران ( )

  •   نامه شهید عباس دوران به همسرش
  •  

    آنچه در ادامه مطلب خواهید خواند اولین نامه ای است که شهید عباس دوران برای همسرش در روزهای جنگ تحمیلی نوشته است.

    خاتون من ، مهناز خانم گلم سلام

    بگو که خوب هستی و از دوری من زیاد بهانه نمی گیری برای من نبودن تو سخت است ولی چه می شه کرد جنگ جنگ است و زن و بچه هم نمی شناسد.

    نوشته بودی دلت می خواهد برگردی بوشهر. مهناز به جان تو کسی اینجا نیست همه زن و بچه ها یشان را فرستادند تهران و شیراز و اصفهان و ...

    علی هم (سرلشگر خلبان شهید علیرضا یاسینی ) امروز و فرداست که پروانه خانم و بچه ها را بیاورد شیراز دیشب یک سر رفتم آن جا . علیرضا برای ماموریت رفته بود همدان از آنجا تلفن زد من تازه از ماموریت برگشته بودم می خواستم برای خودم چای بریزم که گفتند تلفن . علی گفت : مهرزاد مریضه پروانه دست تنهاست . قول گرفت که سر بزنم گفت : نری خونه مثل نعش بیفتی بعد بگی یادم رفت و از خستگی خوابم رفت ، می دانی این زن و شوهر چه لیلی و مجنونی هستند.

    پروانه طفلک از قبل هم لاغر تر شده مهرزاد کوچولو هم سرخک گرفته و پشت سرش هم اوریون پروانه خانم معلوم بود یک دل سیر گریه کرده . به علی زنگ زدم و گفتم علی فکر کنم پروانه خانم مریضی مهرزاد را بهانه کرده و حسابی برات گریه کرده است . علی خندید و گفت : حسود چشم نداری توی این دنیا یکی لیلی من باشه؟

    دلم اینجا گرفته عینکم رو زدم و همان طور با لباس پرواز و پوتین هایی که چند روز واکس نخورده نشستم تا آفتاب کم کم طلوع کنه باد آن روزی افتادم که آورده بودمت اینجا ، تو رستوران متل ریسکس نمی دونم شاید سالگرد ازدواج یکی از بچه ها بود.

    اگر پروانه خانم و بچه ها توی این یکی دو روز راهی شیراز شدند برایت پول می فرستم .
    خیلی فرصت کم می کنم به خونه سر بزنم ، علی هم همینطور حتی فرصت دوش گرفتن رو هم ندارم . دوش که پیشکش پوتینهایم را هم دو سه روز یکبار هم وقت نمی کنم از پایم خارج کنم . علی که اون همه خوش تیپ بود رفته موهایش رو از ته تراشیده من هم شده ام شبیه آن درویشی که هر وقت می رفتیم چهارراه زند آنجا نشسته بود .

    بچه های گردان یک شب وقتی من و علی داشت کم کم خوابمون می برد دست و پایمان را گرفتند و انداختند توی حمام آب را هم رویمان بازکردند . اولش کلی بد و بی راه حواله شان کردیم اما بعد فکر کردیم خدا پدر و مادرشان را بیامورزد چون پوتینهایمان را که در آوردیم دیدیم لای انگشتهایمان کپک زده است.

    مهناز مواظب خودت باش این حرفها را نزدم که ناراحت بشی بالاخره جنگ است و وضعیت مملکت غیر عادی. نمی شود توقع داشت چون یک سال است ازدواج کردیم و یا چون ما همدیگر را خیلی دوست داریم جنگ و مردم و کشور را رها کرد و آمد نشست توی خانه . از جیب این مردم برای درس خواندن امثال من خرج شده است پیش از جنگ زندگی راحتی داشتیم و به قدر خودمان خوشی کردیم و خوش بخت بودیم به قول بعضی از بچه های گردان خوب خوردیم و خوابیدیم الان زمان جبران است اگر ما جلوی این پست فطرتها نایستیم چه بر سر زن و بچه و خاکمان می آید . بگذریم

    از بابت شیراز خیالت راحت آن جا امن است کوه های بلند اطرافش را احاطه کرده و اجازه نمی دهد هواپیماهای دشمن خدای ناکرده آنجا را بزنند . درباره خودم هم شاید باورت نشه اما تا بحال هر ماموریتی انجام دادم سر زن و بچه های مردم بمب نریختم اگر کسی را هم دیدم دوری زدم تا وقتی آدمی نبوده ادامه دادم .

    لابد خیلی تعجب کردی که توی همین مدت کوتاه چطور شوهر ساکت و کم حرفت به یک آدم پر حرف تبدیل شده خودم هم نمی دانم به همه سلام برسان به خانه ما زیاد سر بزن مادرم تورا که می بیند انگار من را دیده .

    سعی می کنم برای شیراز ماموریتی دست و پا کنم و بیایم تو راهم ببینم همه چیز زود درست می شود دوستت دارم خیلی زیاد .

    مواظب خودت باش
    همسرت عباس - مهر ماه 1359



  • نویسنده: پوریا(جمعه 90/4/31 ساعت 7:56 عصر)

  • نظرات دیگران ( )

  •   دانلود کتاب غروب جلال از سیمین دانشور
  •  

     

    کتاب غروب جلال از سیمین دانشور

     

    سیمین دانشور (زاده 8 اردیبهشت سال 1300 خورشیدی در شیراز-سن:87 سال) نویسنده و مترجم ایرانی است.

    وی نخستین زن ایرانی است که به صورتی حرفه‌ای در زبان فارسی داستان نوشت. مهم‌ترین اثر او رمان سووشون است که نثری ساده دارد

    و به 17 زبان ترجمه شده است و از جمله پرفروش‌ترین آثار ادبیات داستانی در ایران محسوب می‌شود.

    دانشور همچنین عضو و نخستین رئیس کانون نویسندگان ایران بود.

     

    دانلود رایگان کتاب غروب جلال

    نویسنده : سیمین دانشور

    زبان: فارسی

    فرمت : PDF

    حجم فایل : 1 MB

    ادامه مطلب...

  • نویسنده: پوریا(پنج شنبه 90/4/9 ساعت 2:54 عصر)

  • نظرات دیگران ( )

  •   دانلود کتاب مرگ در ونیز
  •  

    کتاب مرگ در ونیز

    مرگ در ونیز   [Der Tod in Venedig]. داستانی از توماس مان (1) (1875-1955)، نویسنده آلمانی، که در 1912 انتشار یافت. آشِنْباخ (2)، نویسنده معروف، به ونیز می‌رود به امید اینکه در این شهر به آرامش و استراحتی که پس از طی شبهای بیداری و کار طاقت‌فرسا برایش لازم است دست یابد و بدین وسیله بر ظرایف هنر مسلط شود و به درک ماهیت هرنوع زیبایی نایل شود. در هتل مجللی در لیدو (3) اقامت می‌گزیند و اندک زمانی بعد، در آنجا چشمش به نوجوانی لهستانی به نام تذریو (4) می‌افتد و مجذوب زیبایی غیرعادی او می‌شود. به زودی میان کسی که با رنج و تعب به آفرینش زیبایی می‌کوشد و کسی که بی‌هیچ کوششی، به صرف وجودش، تجسم زیبایی است، به نحوی ناگفته و پنهان، مؤانست غریبی به وجود می‌آید. موقعیت مبهم و دوپهلویی است که پیوسته مکالمات افلاطون را به یاد آشنباخ می‌آورد و در نتیجه به جای اینکه بهبود یابد، حس می‌کند که روحش در این بازی پیاپی تحلیل می‌رود. سرانجام، باتصمیمی ناگهانی می‌کوشد تا ونیز را ترک گوید؛ به خصوص که می‌گویند بیماری وبا شایع شده است و حتی چند نفری در شهر به آن مبتلا گشته‌اند. ولی نقشه‌اش را تصادف باطل می‌کند و او روز به روز از بی‌ارادگی و سستی خود بیشتر رنج می‌برد. مدتی سعی بیهوده می‌کند که به وجد و حال عارفانه پناه ببرد. نخست به رؤیاها و «عوالم» سکرآوری دست می‌یازد، ولی سرانجام کار حقارتش به استعمال روزانه مقداری بزک و خودآرایی برای بازیافتن جوانی از دست رفته خود محدود می‌شود. آشنباخ، که نیروی مقاومتش به پایان رسیده است به مرضی که از آن می‌ترسید مبتلا می‌شود و پس از چند روز می‌میرد. این داستان کوتاه ولی فشرده، که مانند موزائیک ساخته شده و سبکی پر از صناعات بدیعی در آن به کار رفته است، بار دیگر نشاندهنده گرایش نویسنده است به زیباپرستی هوس‌آمیز و تلطیف شده، توأم با وجدانی اخلاقی که از کوچکترین انحطاط و تدنّی می‌هراسد، تا جایی که شدیداً به هنرمند می‌تازد، نه‌تنها به هستی‌اش بلکه حتی به بازی معصومانه‌اش با ظواهر امور. البته فضای ونیز به این وفور جلال و تجمل میدان می‌دهد. با این همه،مرگ ونیز توماس مان، پس از ونیز مجلل‌تر بارس (5) و دانونتسیو (6)، شاید خالی از بداعت و ابتکار می‌بود؛ ولی توماس مان، برخلاف آن دو نویسنده، یک عنصر غیرمتعارف به آن افزوده است و آن خدایان یونانی است. این خدایان در کنار دریا بر آشنباخ رخ می‌نمایند و ناگهان در این داستان که حال و هوایی افلاطونی دارد وارد می‌شوند و سرانجام دیونوسوس (7) است که سرنوشت آشنباخ را تعیین می‌کند. مشابهت میان ونیز و بیزانس بارها گفته شده بود، ولی مقایسه آن با آتن از نوآوریهای واقعی توماس مان است.

     

    دانلود رایگان کتاب مرگ در ونیز

    نویسنده : توماس مان

    زبان: فارسی

    فرمت : djvu

    حجم فایل : 1.170 MB

    ادامه مطلب...

  • نویسنده: پوریا(پنج شنبه 90/4/9 ساعت 2:21 عصر)

  • نظرات دیگران ( )

  •   دانلود رایگان کتاب عاشقانه غروب های غریب
  •  

    کتاب عاشقانه غروب های غریب

     

    خلاصه داستان:

    «غروبهای غریب» داستان عشق دو خواهر بسیار زیبا به نامهای هلنا و آلاله به دامون و آشور است که الاله و آشور نامزد میشن و عشقشون به ثمر میرسه

    ولی دامون و هلنا با تعصب بیخود خانواده دامون به جدائی و رسوایی میانجامد و بعد از چهار سال دست تقدیر آنها را…

     

    دانلود رایگان کتاب غروب های غریب

     

    نویسنده : مژگان مظفری

     

    زبان: فارسی

     

    فرمت : PDF

     

    حجم فایل : 1.47 MB

    ادامه مطلب...

  • نویسنده: پوریا(پنج شنبه 90/4/9 ساعت 2:8 عصر)

  • نظرات دیگران ( )

  •   دانلود کتاب سووشون
  •  

    دانلود رایگان کتاب سووشون

     

    دانلود کتاب سووشون

    خلاصه داستان :

    در این رمان زندگی فئودالی در زمان اشغال ایران از سوی انگلیسی‌ها را به زیبایی به نگارش درآورده است. کاربرد برخی واژه‌های عامیانه شیرازی در متن گیرایی داستان را صد چندان کرده است. یکی از ویژگی‌های سووشون ساختار ساده و بیان روان آن است.زری و یوسف در میهمانی عقدکنان دختر حاکم شرکت می کنند. از ورای چند و چون عروسی خواننده با فضای اجتماعی سالهای ???? آشنا می شود. سالهایی که انگلیس در فارس نیرو پیاده کرده و جنگ ناخواسته با خود گرسنگی و بیماری آورده است. حاکم دست نشانده با فروش آذوقه? مردم به ارتش بیگانه به قحطی دامن می زند. یوسف، خان روشنفکر و متکی به ارزش‌های بومی، حاضر به فروش آذوقه? مردم به ارتش بیگانه نیست و می خواهد از مردم پشتیبانی کند. اما زری، همچون همه زنان سووشون، حتی چهره‌های منفی چون عزت‌الدوله، که هریک به نوعی وجوه گوناگون ستمدیدگی، بی‌پناهی، ناکامی، فداکاری و تحمل زن ایرانی را به نمایش می‌گذارند، مسالمت‌جویانه، می‌کوشد او را آرام کند.دو خان قشقایی، ملک رستم و ملک سهراب خان‌ها که از سوی اشغالگران اغوا شده‌اند، برای خرید آذوقه نزد یوسف می‌آیند تا با فروش آن به انگلیسی‌ها اسلحه بخرند و با ارتش ایران بجنگند. اما یوسف قبول نمی‌کند. . .

    دانلود رایگان کتاب صوتی سو و شون

    نویسنده : سیمین دانشور

    زبان: فارسی

    راوی: فاطمه بید مشکی
    زمان کل: 11ساعت و 47 دقیقه


    Format: Mp3
    Archive Type: RAR
    Download Server: Mediafire


    ادامه مطلب...

  • نویسنده: پوریا(پنج شنبه 90/4/9 ساعت 1:58 عصر)

  • نظرات دیگران ( )

    <      1   2      

  •   لیست کل یادداشت های این وبلاگ
  • زندگی نامه یک دریافت کننده عضو
    برگِ دوم-پارههایی از رمان «دفتر خاطرات ثریا میم»
    برگِ اول-پارههایی از رمان «دفتر خاطرات ثریا میم» قسمت آخر
    پارههایی از رمان «دفتر خاطرات ثریا میم» قسمت اول
    داستان مسافر اتاق شماره 17
    داستان دونیمه(قسمت دوم)
    داستان دو نیمه(قسمت اول)
    داستان کلید
    یادی وحکاینی (قسمت دوم وآخر)
    یادی و حکایتی(قسمت اول)
    قسمت دوم داستان نیمه دوم
    داستان دونیمه(قسمت اول)
    نامه شهید عباس دوران به همسرش
    دانلود کتاب غروب جلال از سیمین دانشور
    دانلود کتاب مرگ در ونیز
    [همه عناوین(59)][عناوین آرشیوشده]
  •    RSS 

  •   خانه

  •   شناسنامه

  •   پست الکترونیک

  •  پارسی بلاگ



  • کل بازدید : 23152849
    بازدید امروز : 17
    بازدید دیروز : 315
  •   پیوندهای روزانه
  • n-4..swf - 38.5 Kb
    شعر و داستانهای عاشقانه [401]
    سیاسی ،اجتماعی [160]
    دانلود نرم افزار موبایل و غیره به صورت رایگان [217]
    [آرشیو(3)]


  •   فهرست موضوعی یادداشت ها

  • داستان[16] . داستان[2] . اتاق شماره 17,داستان,داستان عاشقانه,داستان اجتماعی,داستان زیبا . اهدای عضو.خاطرات یک دریافت کننده.اهدای عضو . خاطرات یه دریافت کننده عضو.اهدا کننده،دریافت کننده.خاطرات اهدا ک . خاطرات،دریافت کننده عضو.اهدا کننده.اهدای عضو.داستان اهدای عضو.خا . داستان ثریا میم,داستان ثریا م . داستان رنجیر عشق،عشق،داستان عاشقانه،داستان اجتماعی،داستان،داستان . داستان عاشقانه،داستان،داستان های اجتماعی،داستان های پندآموز . داستان غم انگیز،داستان،داستان یک دختر،داستان های غم انگیز . داستان لاستیک،داستان پنداموز،داستان زیبا،داستان عاشقانه . داستان,ثریا میم,داستان ثریا م,داستان ثریا . داستان,داستان عاشقانه,داستان اجتماعی,رمان . داستان,شعر,داستان اجتماعی,رمان,داستان های جالب, . داستان,مقاومت,عکس،کلید,پول,کارت اسکایپ,کارت ویزا,شارژ کش یو,پول، . داستان.گوره خر.کوره خر.داستان گوره خرها،خر ها،پوره،گوره،کوره خره . داستان،داستان عاشقانه،داستان اجتماعی . داستان،داستان کوتاه،داستان های قشنگ،داستان های آموزنده،داستان ها . داستان،داستان های عاشقانه،داستان های اجتماعی . داستان،نامه . دانلود کتاب سووشون،سووشون،سیممین دانشور . دو نیمه،نیمه،داستان دو نیمه،داستان،رمان . شهید عباس دوران،نامه به همسرم،نامه شهید عباس دوران . غروب های غریب.دانلود کتاب عاشقانه،کتاب غروب های غریب . مار،ماردرگلو،داستان،رمان،ماربازی،باری با مار،گلو،ماردر گلو،داستا . مرگ در ونیز،دانلود کتاب توماس مان،مرگ در ونیز،دانلود رایگان کتاب . نهایت عشق،داستان عاشقانه،داستان پندآموز،داستان عاشقانه . کتاب غروب جلال از سیمین دانشور،سیمین دانشور،دانلود کتاب غروب جلا .
  •   مطالب بایگانی شده

  • آرشیو داستان ها

  •   درباره من

  • اشعار و داستانهای عاشقانه
    پوریا

  •   لوگوی وبلاگ من

  • اشعار و داستانهای عاشقانه

  •   اشتراک در خبرنامه
  •  


  •  لینک دوستان من

  • سفیر دوستی
    .: شهر عشق :.
    شعر و داستانهای عاشقانه
    PARANDEYE 3 PA
    آرامش جاویدان در پرتو آموزه های اسلام
    مذهب عشق
    دهاتی
    دکتر علی حاجی ستوده
    برای سلامتی مهدی صلوات
    حاج آقا مسئلةٌ

    جوکستان ، اس ام اس ، جوک ، لطیفه ، طنز ،jok+sms

    ترانه سرا
    مرجع بازی های آنلاین
    جوک،عکس،SMS
    Free Links

  •  لوگوی دوستان من





































  •   اوقات شرعی
  • اوقات شرعی