سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
اشعار و داستانهای عاشقانه
  •   داستان شب دیکتاتور(قسمت آخر)
  •  

     

    زن گفت: چیشو دوست داری؟ آدم از فکر این که اون زیر چقدر چربی جمع شده حالش بد می‌شه. مرد دستش را کرد توی موهایش و سرش را خاراند. بعد همان دست را گذاشت زیر سرش و دست دیگرش را مشت کرد گذاشت روی دهانش. زن بلند شد ایستاد. مرد پاهایش را جمع کرد توی شکم‌ش. زن می‌دانست که باید دور شود.

    ظرف‌ها را که آمد بگذارد توی سینک ظرف‌شویی سوسک را دید. قهوه‌ای درخشان بود با شاخک‌های بلند. فقط شاخک‌هایش را تکان می‌داد. زن یک لحظه خودش را کشید عقب و نگاه کرد به مرد. اما فریاد کمک خواستن‌ش همانجا توی نگاهش تمام شد. رفت جلو و سوسک را نگاه کرد. ته دلش خالی شده بود و حس می‌کرد پوست تنش کش می‌آید. دست برد مایه‌ی ظرفشویی را برداشت و خالی‌اش کرد روی سوسک. سوسک را توی مایه‌ی ظرفشویی غرق کرده بود. منظره‌اش شبیه ژله‌ای بود که اتفاقی توش سوسک افتاده باشد. سوسک فقط کمی خودش را تکان داد. بعد دیگر ثابت ماند. زن می‌دانست که در همان سکون خواهد مرد. گذاشت‌ش به حال خودش که راحت بمیرد. رفت پیش مرد که هنوز زل زده بود به تلویزیون و سیخ نشست روی کاناپه. کشیدگی پوستش را هنوز حس می‌کرد و وقتی خواست حرف بزند دید آرواره‌هایش را به سختی می‌تواند از هم بازکند. از لای دندان‌هایش گفت: یه سوسک تو آشپزخونه بود.

    ادامه مطلب...

  • نویسنده: پوریا(یکشنبه 90/6/6 ساعت 7:35 عصر)

  • نظرات دیگران ( )

  •   داستان شب دیکتاتور(قسمت اول)
  •  

    شاه را انداخت وسط و دست‌های برنده‌اش شد هفت تا. کارت‌ها را جمع کرد و داد دست زن. زن کارت‌ها را گرفت و گذاشت روی میز عسلی کنار دستش و بلند شد. با نگاه زن را دنبال کرد که می‌رفت به سمت آشپزخانه. گفت: چی شد؟‌ 

    زن وسط آشپزخانه ایستاد دستی کشید به موهایش و بعد با همان دست جلوی دهانش را گرفت و خمیازه‌ی گل و گشادش را پوشاند. گفت: می‌‌خوام شام درست کنم. بعد خم شد و از توی کابینت قابلمه‌ای را کشید بیرون و گرفتش زیر شیر آب.

    مرد همان‌طور که توی مبل لم داده بود سعی کرد با انگشت‌های پایش ظرف آجیل روی میز را بکشد طرف خودش. تا آنجا که دیگردستش را که دراز می‌کرد به ظرف بلوری آجیل می‌رسید. گفت: ولش کن. نمی‌خواد. یه چیزی می‌خوریم. زنگ بزن پیتزا بیارن.

    زن که خم شد بود توی کابینت و ظرف‌ها را بهم می‌زد گفت: متنفرم از پیتزا.

    ادامه مطلب...

  • نویسنده: پوریا(یکشنبه 90/6/6 ساعت 7:34 عصر)

  • نظرات دیگران ( )

  •   حسادت
  • این دخترک جلف! فکر می‌کند، از همه زیباتر است. یوهو، موهایش بعد از فر شش‌ماهه، دوباره رشد کرده است. بعد هم این چکمه‌های کوتاهی که پوشیده است، خیلی احمقانه هستند. به‌علاوه هیچ‌چیز نمی‌داند. او در مورد هیچ‌چیز، اطلاعات ندارد.

    همیشه وقتی پسر را می‌بیند، مثل هنرپیشه‌ها موهای خود را به عقب می‌اندازد.

    حتی یک آدم کور هم متوجه می‌شود که چه فیلمی می‌آید. بسیار خوب، قبول. او خیلی خوب می‌رقصد. بهتر از من. اعتراف می‌کنم. صدایی بسیار خوب و چشم‌های زیبا دارد، اما دیگر این قیل‌و‌قال دائمی چیست؟ بعد از پنج دقیقه، اعصاب آدم را خرد می‌کند.

    و مرد با او... ساعـت‌ها حرف می‌زند. مخصوصاً به آن‌ها نگاه نمی‌کند. نه، حالا دستش را دور گردن زن می‌اندازد. می‌خواهم از این‌جا دور شوم! اما حتماً زن دوست دارد که من همین کار را انجام دهم. در این صورت پیروز شده است.

    در دستشویی به آینه نگاه می‌کنم و چشم‌های خود را زشت و مهوع می‌یابم. در هر صورت حالت تهوع دارم. دقیقاً حالا باید بیهوش شوم. به این ترتیب مرد متأسف خواهد شد که ساعت‌ها با او گفت‌وگو کرده است.

    حتی وقتی از دستشویی برمی‌گردم، مرد آن‌جا ایستاده است: «برویم؟»

    سعی می‌کنم وقتی به او جواب می‌دهم: «اگر تو میل داری...» حتی‌المقدور بی‌تفاوت جلوه کنم. در حالی که اصلاً نمی‌توانم بگویم که چقدر خوشحالم. به در که می‌رسیم از او می‌پرسم، مشکل کریستن چیست.

    «آه خدایا. چه آدم اعصاب‌خرد کنی! وای...!»

    زیر لب می‌گویم: «به‌نظر من که خیلی مهربان است.»

     



  • نویسنده: پوریا(یکشنبه 90/4/26 ساعت 12:15 عصر)

  • نظرات دیگران ( )

  •   داستان یک دختر
  • سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

    هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و

    گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟



    لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

    دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

    معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

    لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید

    و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم
    با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری

    ادامه مطلب...

  • نویسنده: پوریا(یکشنبه 90/4/12 ساعت 11:42 عصر)

  • نظرات دیگران ( )

  •   این گوره خرها فرق دارند با همه جا
  •   

     قسمت دوم

    وقتی می کشیدیمش بالا ، نه انگار که آدمیزاد بود . بس که سبک بود . جنازه که به روشنی رسید  همین پای ناقصم روی خاک سر خورد . یک دستم را انداختم بهش که توی سینه هاش فرو رفت . پوک بود . عین سیب زمینی که گذاشته باشی زیر خاکستر . درازش کردیم روی همان تپه . لبهاش جوری آب شده بود که انگار از چیزی همین حالا ذوق کرده باشد . همان سالی بود که  همه درختهای توت این حوالی توت های ترش دادند. گفته بودم بهت  چکمه بپوشی که مثل حالا تخت کفش ات نشود سه من . بنشین با سر کلنگ گل ها را بگیر .  

    چه باران ببارد ، چه نبارد کفش های ژاشنه بلند دریا همیشه برق می زند.. پرسید کارو بارت چطوری هاست . هنوز توی باغ وحش مشغولی ؟ گفتم دیگر مثل سابق نه . می گردم توی  همین دهات اطراف و اگر شانس بزند و چشمم بخورد به الاغی  قاطری ، چیزی که  لنگ باشد و زوارش در رفته باشد ، معامله اش می کنم  و می فروشم به باغ وحش تا شقه شان بکنند و خوراک همان چند تا نره شیر ریقو بشود . راستی ، یادم باشد چند تا بلیط هم بدهم به تو که بروی باغ وحش قفس میمون ها را تماشا کنی که چطور با هم عشق می کنند .  

    می دانی ، دریا از آنهاییست که اگر چاق نبود خوشگلی اش اصلن به چشم نمی آمد. اولش که گفت خیال کردم مرده ی جانوری ، چیزی را می خواهد . می دانی که دامپزشک است . جنازه یک آدم را می خواست که قدیمی باشد . گفت بیرونش که کشیدین ، ببرید خانه تا بیایم سراغش و دست برد به صورتم و چیزی را تکاند. از روی جدول که پرید همه تن اش لرز لرز شد زیر آن مانتوی چرم بلند . از زن و مردش دیگر حرفی نزد . اگر هم گفته بود مثلن زن باشد ، همانجا می گفتم نه . معذوریم خانوم جان .رسم ندارم به زنده و مرده زن جماعت دست دراز کنم .

     حالا تو چرا اینقدر زود وا می دهی ..نمی بریمش که دراز به دراز پهن اش کنیم زیر تخت . فکرش را کرده ام . با طناب از همان پنجره زیر زمین می دهیمش پایین . سر طناب را هم می گذاریم زیر آن گلدان فیل توس. تازه اگر قرار باشد نیایی خانه من ، می خواهی چه غلطی بکنی زیر این باران . مگر بروی توی طویله گورخرها و زیر پایشان بخوابی .

    دم ظهری با موتور آمدم و یکی از قبر ها را نشان کردم . کهنه بود . طرفش را نمی شناختم . یک لاستیک هم گذاشتم  روی همان یک تکه سنگش . پای آن دیوار است . چراغ که بیاندازی شاید معلوم باشد .  نترس . با ما کاری ندارند . خودم همان اول که آمدیم ملتفتشان شدم . حتمن آمده اند حالا که کسی نیست یک نفر را خاک کنند . از سر ناچاری و نداری نصفه شب می آیند ننه باباییشان را خاک می کنند و یک نشانه هم می گذاردند برای خودشان . از وقتی شهر آمده تا بیخ قبرستان ، برایش مامور گذاشته اند . امروز و فرداست که نصفش را هم بکنند پارک تا مردم بیایند و تخمه بشکنند و لب بگیرند و بشاشند بهش و هیچ نشانی هم برای قبر ها نگذارند . 

    یکی همین ایرج که حالا قبرش گم شده . تازه یک سالی بود که معلم شده بود . هر کی می خواست باغش را تازه کند می داد اولین نهالش را ایرج بگذارد توی گود . دستش سبک بود . همان بالای مدرسه اتاقی داشت که توش پر بود از کتاب و فنچ . فصل انگور که بود برایش چند خوشه ای توی مشما می بردم . تعارفم می کرد روی صندلی های چوبی اش بنشینم و برایم توی فنجان های ریز قهوه تلخ میریخت .قندانی هم در کارنبود . می گفت بدهم پایم را جراحی پلاستیک بکنند  تا مثل پای اسب تنها یک قلم خشک نباشد . دکتر آشنا داشت .

    فنجان قهوه توی مشت اش گم می شد . می خندید و می گفت : اگر کسی به تورت خورد فقط این یکی پاچه ات را بکش پایین .

    یک بار هم برایش کشمش بردم توی کاسه که با چای خوردیم . یک جورهایی خل وضع می زد . برایم شعر می خواند . شعر نبود البته ...پر پرواز ندارم و حسرت درناها...

    چند وقتی مدرسه را سر خود تعطیل کرده بود . جایش یک معلم دیگر آمد از شهر. از همین هایی که کت چارخانه طوسی  دارند . هر بار که از جلوی پنجره مدرسه رد می شدم ، عربده اش هوا بود. مراقب باش پایت سر نخورد. خاک لامصب اینجا مثل باتلاق می کشدت پایین. ولی کارمان را عجب راحت کرد این باران . یک زور که بزنی سنگ قبر جاکن می شود .حالا بیا زیر سایه بان این یک مشت کشمش را بخوریم تا بعد . می گفتم که  این ایرج صدای خوشی هم داشت . شب اول ، دوم محرم بود . روضه حضرت مسلم را توی مسجد جوری می خواند که همان بچه ده ساله هم زار می زد . و هی بلند هم می خواند : هل من ناصر...هل من ناصر...

    بعدش هم که چراغ ها را روشن کردند ، راست رفت روی پله بالایی منبر و همان طور ایستاده داد می زد : خواهران و برادران دینی ، هر کس به اندازه لنگه کفشی که گم کرده دنبال من بگردد ، من را پیدا می کند ...و نمی دانم چه و چه . انگار که مثلا امامی را توی خواب دیده باشد ،  هی می گفت من نور را دیدم . بخوانید من را تا نشانتان دهم...که حاج آخوند پرید بین حرفش بلند که : لعنه اله قوم الضالمین و اشاره ای کرد و ایرج را کشیدند پایین . هر کسی هم هلش داد تا افتاد بیرون مسجد . برف هم که مثل چی می بارید . یک نامردی هم رفته بود جلوتر یک قفل ، به چه بزرگی انداخته بود به در اتاقش. حالا آن شب را کجا سر کرده بود ، خدا عالم است . روز بعدش با یک ترکه ایستاده بودم جلو در مسجد که بچه ها هجوم نبرند تو و بنشینند بالای مسجد که دیدم ایرج یک نمد انداخته روی دوشش و دارد می آید . یک کاسه هم دستش بود. توی مسجد نیامد. حاج اخوند از سر دیگ پایین آمد و کاسه اش را گرفت و برایش پر کرد . گوشت هم برایش گذاشت و آمد داد دستش. نمی دانم همان وقت ایرج چی زیر گوشش گفت که صورت مرمری حاج آخوند کبود شد . همانجا سنگی برداشت و انداخت سمت ایرج که  راهش را کشیده بود و داشت می رفت . تازه آنجا ها را شن ریزی کرده بودند. آن چند نفر دور دیگ هم  آمدند و چند تایی پرت کردند. ایرج اصلن سرش را نمی کرد زیر نمد . تا با این پای علیل آمدم که : گناه دارد . معلم است . ..ایرج رفت رفته بود .

     نه . خیلی وقت نیست که می شناسمش . گفتم که دامپزشک است توی دانشگاه . گاهی که دانشجوها را می آورد کسی را می فرستاد پی ام تا بروم دست بکشم به پوزه گور خر مریضی ، تا لگد نپراند و دریا با آن فنر بلند همه جای حیوان را نشان آن دختر پسرها بدهد و اگر کسی پرسید این ها چرا اینجوری اند بگوید : این گورخرها فرق دارند با همه جا ...

    خودم می دانم . می دانم که فردا روز، گرز می کنند آن جایم . اما دریا فرق دارد . برای دریا که باشد ...چند وقتی است که جانم قوت ندارد. نمی دانم شاید مال این آشغال هایی باشد که چند وقتیست می زنم . باید بدهم دریا معاینه ام کند .  شب ها گاهی که می زنم به پشت بام توی سیاهی بیابان یک نفر را می بینم که آتش گرفته  و همین جور می دود تا پشت آن کوره کهنه ها گم بشود ...

     

     



  • نویسنده: پوریا(شنبه 90/3/21 ساعت 7:12 عصر)

  • نظرات دیگران ( )

  •   داستان این گوره خرها فرق دارند با همه جا
  • قسمت اول

    ولضالین...همینجور بیکار آنجا نشین بچه. بیا یک فاتحه هم تو بخوان . خدابیامرز اگر بود حالا دو تای تو سن داشت . بیچاره رفت زیر خروار خروار برف . توی کوههای کردستان .

    ولایت ما همین یک شهید را دارد . عکسش هم روی تابلو سر جاده هست . تابلوش زنگ زده البته، قیافش را برده . چوپانی می کرد برای مردم . همان وقت ها با هم رفتیم پاسگاه و خودمان را معرفی کردیم. آخرهای جنگ بود . رییس پاسگاه با دو تا سرباز رفته بود خانه حاج آخوند که : هر خانه که سرباز فراری دارد ، جیره قناتش از همین حالا قطع می شود .

     جای یک گلوله هم  مانده بود روی تیر های سقف که حاج آخوند می گفت یکی از سربازها در کرده همان وقت.

    توی همان آموزشی  جفت پوتین های نو را تاخت زدم با  یک پوتین کهنه زیپ دار ویک فشنگ جنگی . ژ3 هم که خودت می دانی چه نامردی ست . فقط استخوان ساق پام ماند و باقی هر چی رگ و پی بود با خودش برد بی صاحاب.

    ادامه مطلب...

  • نویسنده: پوریا(شنبه 90/3/21 ساعت 7:7 عصر)

  • نظرات دیگران ( )

  •   خاطرات یک دریافت کننده عضو
  • بسمه تعالی

    دست نوشته یکی از بیماران کاندید پیوند ریه خطاب به مادر بیمار مرگ مغزی اهدا کننده ریه به او

       

     

    چند روز بعد از عمل موفقیت آمیز پیوند :

       

        گاهی انسان عاجز می شود از بیان خوبیها و قلم درمانده و ناتوان ، ولی می خواهم با زبان الگنم بگویم : هر آنچه می نو.یسم با تک تک نفسهای مسیحایی حسن است که در من دمیده و به من زندگی بخشیده .

         اینک خسته تر از پروانه ، سالهاست گرد رویاهای سرخ باغچه خویش پر می زنم و هنوز غربت تلخ همیشه را مزه مزه می کنم . من خسته ام و حاجتی به تائید هیچ پروانه ای نیست ، کافی است دکمه پیراهن پریروزم را باز کنی تا پاره پاره های عریان عصر هزار پروانه را به سوگ بنشینی ، من خیس خستگی بودم و او آمد تا شانه هایش را بالش خستگی هایم کند ، تا بالاخره شبی زخم هایم را به زمین بگذارم .

         و اینک حسن شما ( رضا ) می خواهد حقیرانه خود را معرفی کند : جوانی به ظاهر 22 ساله که با وجود وابستگی جسمی به کپسول اکسیژن ( به نام نفس دوم زندگی ) ، به دیگر جوانان 22 ساله با شور و هیجان جوانی چندان شباهتی نداشتم ، جوانی که حدود 5/2 سال بدون اکسیژن قادر به برداشتن حتی یک قدم هم نبود ، چشمهای من 9 ماه در انتظار پیوند ریه بود . همانطور که شما مادر عزیزم 9 ماه انتظار به دنیا آمدن حسن تان را می کشیدید اما چقدر متفاوتند این انتظارها !

    ادامه مطلب...

  • نویسنده: پوریا(یکشنبه 90/2/25 ساعت 12:44 صبح)

  • نظرات دیگران ( )

  •   خاطرات یک گیرنده ی عضو
  •  این خاطرات واقعی هست.لطفا برای شادی روح آن اهدا کننده صلوات بفرستید

    از بدو تولد به علت چسبندگی نای و مری تنگی نفس داشتم، بیماری من مادرزادی بود و بعد از عمل جراحی دوباره بین نای و مری حفره ای ایجاد شد که باعث جمع شدن غذا در پشت ریه می شد. سالی یک تا دو بار در بیمارستان بستری می شدم، تا سن 15 سالگی تنکی نفس نداشتم و بیماری من خودش را نشان نداده بود و از سن 15 سالگی به بعد ریه شروع کرد به ایجاد خلط بطوریکه نمی توانستم بخوابم. برای درمان بیماریم به پزشکان مختلفی مراجعه کردم و از همه جا قطع امید کرده بودم و همه می کفتند این بیماری درمان ندارد و باید با بیماریم کنار بیایم. بیماری ام رو به پیشرفت بود و تنگی نفسم بیشتر می شد و به علت خلطی که داشتم دهانم بو گرفته بود و نمی توانستم در جمع حاضر شوم. روزی چند بار باید خلط ها را خارج می کردم. دیگر زندگی برایم سخت شده بود حتی نمی توانستم کارهای روزانه ام را انجام دهم.

    تا اینکه در سال 1386 با بیمارستان دکتر مسیح دانشوری آشنا شدم و به آنجا مراجعه کردم.

    پزشکان بیمارستان مسیح گفتند که ریه های من تخریب شده اند، زیاد کار نمی کنند و باید از کپسول اکسیژن استفاده کنم .

    روزی 8 ساعت از کپسول اکسیژن استفاده می کردم و همیشه این کپسول همراه من بود. بعد از چند ماه مراجعه و ویزیت شدن، پزشکان گفتند باید پیوند بشوم و بعد از اینکه آزمایشات قبل از پیوند را انجام دادم در لیست انتظار پیوند قرار گرفتم. ریه های من دیگر توان تولید اکسیژن را نداشتند و نمی توانستم به راحتی نفس بکشم. این روند ادامه داشت تا روز انتظار یعنی 4/4/87، روزی که هیچ وقت از یادم نخواهد رفت. اون روز خانم دکتر نجفی زاده تماس گرفت و گفت یک ریه مناسب جهت پیوند پیدا شده و باید خودم را خیلی فوری به بیمارستان برسانم و همان شب من پیوند ریه شدم.

    حالا 2 سال از پیوندم می گذرد، خدارو شکر مشکل خاصی ندارم، صحیح و سالم بدون نیاز به کپسوا اکسیژن و مثل یه آدم عادی زندگی می کنم و امسال یعنی ( سال 89) دومین سال پیوندم را جشن گرفتم. من با ریه خودم راحت هستم و با هم کنار آمدیم و با هم دوست هستیم.

    من الان می توانم راحت فوتبال بازی کنم، کوهپیمایی کنم و کارهای روزانه ام را خودم انجام دهم. و عقیده دارم که از زمانی که بیمار شدم تا زمانی که پیوند شدم همه خواست خدای مهربان است و من بخاطر همه اون روزهای سخت و همه این روزهای خوب خدای خودم را شکر می کنم و ازش ممنون هستم.

     

    ان مع العسر یسرا

    مهدی ملک پور

     

     



  • نویسنده: پوریا(شنبه 90/2/10 ساعت 4:26 عصر)

  • نظرات دیگران ( )

  •   خاطرات یک دریافت کننده ی عضو
  • این خاطرات واقعی هست.لطفا برای شادی روح آن اهدا کننده صلوات بفرستید

     

    تقدیم به پدرومادرعزیزم.خانواده های فداکار اهداکننده ی عضو. پزشکان وپرسنل پرتلاش واحد پیوند بیمارستان دکتر مسیح دانشوری به ویژه سرکارخانم دکتر نجفی زاده و پرستاران مهربان بخش پیوند وسی سی یو بیمارستان.

    ازهمه ی این عزیزان تشکر میکنم وبه پاس تلاش های بی شماری که برای احیای زندگی من انجام داده اند این نوشته را تقدیم میکنم...                                           

       

    ازکودکی به یاد دارم که سرفه میکردم وگمانم این بود که این سرفه ها همانند نفس کشیدن جزئی از زندگی انسان است ودیگران نیز برای زنده ماندن باید سرفه کنند! این فرض اشتباه من در دوران کودکی بود وخیلی زود به آن پی بردم.

     اما درهمین دوران خوش کودکی که البته برای من ناخوشی های آن بیشتراز روزهای خوشش بود سوالی همیشه ذهن مرا مشغول خود میکرد. اینکه چرا من باید دارو بخورم؟ وچرا حالم خوب نمی شود؟! کودکی من با تمام تلخی ها وشیرینی هایش به پایان رسید و لحظه های زندگی ام وارد مرحله ی نوجوانی شد که تلخ تراز کودکی ام بود. حالا دیگر همراه سرفه هایم تنگی نفس را نیز احساس میکردم. این گونه نفس کشیدن برایم ناآشنا بود وغیرقابل تحمل... با گذرزمان روزهای سختی را برای خودم پیش بینی میکردم. زیرا سخت نفس کشیدن را   با تمام وجودم حس میکردم. و   اطرافیانم نیز به این مسئله پی برده بودند. در بهار81 دلیل همه ی رنج هایی را که درتمام این سالها کشیده بودم را فهمیدم وقتی که نام بیماری وچگونگی به وجودآمدنش به من گفته شد.

    بیماری من ازنوع سیستیک فیبروزیز (CF  ) که لاعلاج میباشد است که پا به زندگی من گذاشته بود. روزهای نوجوانی عمرم سپری میشد بی آنکه لذتی از این روزها ببرم. بیماری روزبه روز پیشرفت میکرد ومن روز به روز ضعیف تر میشدم. پدر ومادر مهربانم همه ی تلاششان این بود که من برابر بیماری مقاومت کنم واز روحیه ی خوبی برخوردار باشم.

    اما تنگی نفس امانم را بریده بود. شبها زمزمه ی اشکبار مادرم با خدارا میشنیدم ومناجات ملتمسانه ی پدر بر روی سجاده ی نماز را میدیدم. اما من لحن دیگری با خدا داشتم. هرشب قبل ازخواب از   پنجره ی اتاقم به آسمان چشم میدوختم و   در ذهن این جمله را بیان میکردم که خدایا یا نفس به این جان من بده و   یا جان از جانم بگیر که نمیخواهم اینگونه زندگی کنم. تابستان سال85 بود ومن 18سال داشتم در حالی که بیماری باعث شده بود   کم کم رو به کپسول اکسیژن بیاورم چرا که اسپری های تنفسی دیگر جوابگوی نفس های بی رمق من نبودند. برای درمان به درمانگاه پیوند بیمارستان مسیح دانشوری مراجعه میکردیم. درآنجا نیز پدرم کنارم بود ودعای مادرم پشت سرم... در درمانگاه پیوند موضوع تازه ای وارد زندگی من شد. پیوند ریه.

    ادامه مطلب...

  • نویسنده: پوریا(شنبه 90/2/10 ساعت 4:14 عصر)

  • نظرات دیگران ( )

  •   داستان نامه های عاشق به معشوق و اسیر حال خود شدن
  • معشوقی، عاشق خود را به خانه دعوت کرد و کنار خود نشاند. عاشق بلافاصله تعداد زیادی نامه که قبلاً در زمان دوری و جدایی برای یارش نوشته بود، از جیب خود بیرون آورد و شروع به خواندن کرد. نامه ها پر از آه و ناله و سوز و گداز بود، خلاصه آنقدر خواند تا حوصله معشوق را سر برد. معشوق با نگاهی پر از تمسخر و تحقیر به او گفت: این نامه‌ها را برای چه کسی نوشته‌ای؟ عاشق گفت: برای تو ای نازنین! معشوق گفت: من که کنار تو نشسته‌ام و آماده‌ام تو می‌توانی از کنار من لذت ببری. این کار تو در این لحظه فقط تباه کردن عمر و از دست دادن وقت است.

    عاشق جواب داد: بله، می‌دانم من الآن در کنار تو نشسته‌ام اما نمی‌دانم چرا آن لذتی که از یاد تو در دوری و جدایی احساس می‌کردم اکنون که در کنار تو هستم چنان احساسی ندارم؟
    معشوق گفت: علتش این است که تو، عاشق حالات خودت هستی نه عاشق من. برای تو، من مثل خانه معشوق هستم نه خود معشوق. تو بسته حال هستی و از این رو تعادل نداری. مرد حق بیرون از حال و زمان می نشیند. او امیر حالهاست و تو اسیر حالهای خودی.
    برو و عشق مردان حق را بیاموز و گرنه اسیر و بنده حالات گوناگون خواهی بود، به زیبایی و زشتی خود نگاه مکن بلکه به عشق و معشوق خود نگاه کن، در ضعف و قدرت خود نگاه مکن، به همت والای خود نگاه کن و در هر حالی به جستجو و طلب مشغول باش.



  • نویسنده: پوریا(یکشنبه 90/1/7 ساعت 2:25 عصر)

  • نظرات دیگران ( )

       1   2   3   4   5      >

  •   لیست کل یادداشت های این وبلاگ
  • زندگی نامه یک دریافت کننده عضو
    برگِ دوم-پارههایی از رمان «دفتر خاطرات ثریا میم»
    برگِ اول-پارههایی از رمان «دفتر خاطرات ثریا میم» قسمت آخر
    پارههایی از رمان «دفتر خاطرات ثریا میم» قسمت اول
    داستان مسافر اتاق شماره 17
    داستان دونیمه(قسمت دوم)
    داستان دو نیمه(قسمت اول)
    داستان کلید
    یادی وحکاینی (قسمت دوم وآخر)
    یادی و حکایتی(قسمت اول)
    قسمت دوم داستان نیمه دوم
    داستان دونیمه(قسمت اول)
    نامه شهید عباس دوران به همسرش
    دانلود کتاب غروب جلال از سیمین دانشور
    دانلود کتاب مرگ در ونیز
    [همه عناوین(59)][عناوین آرشیوشده]
  •    RSS 

  •   خانه

  •   شناسنامه

  •   پست الکترونیک

  •  پارسی بلاگ



  • کل بازدید : 23152230
    بازدید امروز : 111
    بازدید دیروز : 310
  •   پیوندهای روزانه
  • n-4..swf - 38.5 Kb
    شعر و داستانهای عاشقانه [401]
    سیاسی ،اجتماعی [160]
    دانلود نرم افزار موبایل و غیره به صورت رایگان [217]
    [آرشیو(3)]


  •   فهرست موضوعی یادداشت ها

  • داستان[16] . داستان[2] . اتاق شماره 17,داستان,داستان عاشقانه,داستان اجتماعی,داستان زیبا . اهدای عضو.خاطرات یک دریافت کننده.اهدای عضو . خاطرات یه دریافت کننده عضو.اهدا کننده،دریافت کننده.خاطرات اهدا ک . خاطرات،دریافت کننده عضو.اهدا کننده.اهدای عضو.داستان اهدای عضو.خا . داستان ثریا میم,داستان ثریا م . داستان رنجیر عشق،عشق،داستان عاشقانه،داستان اجتماعی،داستان،داستان . داستان عاشقانه،داستان،داستان های اجتماعی،داستان های پندآموز . داستان غم انگیز،داستان،داستان یک دختر،داستان های غم انگیز . داستان لاستیک،داستان پنداموز،داستان زیبا،داستان عاشقانه . داستان,ثریا میم,داستان ثریا م,داستان ثریا . داستان,داستان عاشقانه,داستان اجتماعی,رمان . داستان,شعر,داستان اجتماعی,رمان,داستان های جالب, . داستان,مقاومت,عکس،کلید,پول,کارت اسکایپ,کارت ویزا,شارژ کش یو,پول، . داستان.گوره خر.کوره خر.داستان گوره خرها،خر ها،پوره،گوره،کوره خره . داستان،داستان عاشقانه،داستان اجتماعی . داستان،داستان کوتاه،داستان های قشنگ،داستان های آموزنده،داستان ها . داستان،داستان های عاشقانه،داستان های اجتماعی . داستان،نامه . دانلود کتاب سووشون،سووشون،سیممین دانشور . دو نیمه،نیمه،داستان دو نیمه،داستان،رمان . شهید عباس دوران،نامه به همسرم،نامه شهید عباس دوران . غروب های غریب.دانلود کتاب عاشقانه،کتاب غروب های غریب . مار،ماردرگلو،داستان،رمان،ماربازی،باری با مار،گلو،ماردر گلو،داستا . مرگ در ونیز،دانلود کتاب توماس مان،مرگ در ونیز،دانلود رایگان کتاب . نهایت عشق،داستان عاشقانه،داستان پندآموز،داستان عاشقانه . کتاب غروب جلال از سیمین دانشور،سیمین دانشور،دانلود کتاب غروب جلا .
  •   مطالب بایگانی شده

  • آرشیو داستان ها

  •   درباره من

  • اشعار و داستانهای عاشقانه
    پوریا

  •   لوگوی وبلاگ من

  • اشعار و داستانهای عاشقانه

  •   اشتراک در خبرنامه
  •  


  •  لینک دوستان من

  • سفیر دوستی
    .: شهر عشق :.
    شعر و داستانهای عاشقانه
    PARANDEYE 3 PA
    آرامش جاویدان در پرتو آموزه های اسلام
    مذهب عشق
    دهاتی
    دکتر علی حاجی ستوده
    برای سلامتی مهدی صلوات
    حاج آقا مسئلةٌ

    جوکستان ، اس ام اس ، جوک ، لطیفه ، طنز ،jok+sms

    ترانه سرا
    مرجع بازی های آنلاین
    جوک،عکس،SMS
    Free Links

  •  لوگوی دوستان من





































  •   اوقات شرعی
  • اوقات شرعی